غزل پست مدرن و

 

 

متنی درباره ی گل و بلبل و از اینجور چیزها       

  

   

 سلام

یک کلاغ سیاه راه افتاد

طوطی ات از دکان رنگرزی

بوق ِ ماشین تر ِ تو می آمد

راه بندان ِ آدمی عوضی!

در اروپای خسته ات می گشت

توی میدان پرنده ای فلزی

همه ی شهر ما و ما بودیم

[خنده ی گاو توی کلـّه پزی]

 

توی هر کوچه ای که می رفتیم

وسط ِ بنز، صحبت نان بود

توی جیبم کنار پاسپورتم

دردهایی بدون درمان بود

توی سیگار «تیر» من می سوخت

چشم هایی که رنگ «باران» بود

پیش پایم سگی عرق کرده!

توی جیبم دو بُطر، «ایران» بود!!

 

وسط ِ «کافه نادری» بودم

بچّه ای با آکاردئون می خواند!

دختری توی دستشویی رفت

یک تریلی که زیر باران ماند

که سرش را به مشت می کوبید

که مرا توی چشم هات نشاند

گاو در کوچه های من می گشت

یک پرنده رسید تا «فنلاند»

 

غربت ِ لعنتی ِ گم شده ای

در میان ترانه ها بودم

مثل یک فحش بی پدر مادر

وسط عاشقانه ها بودم!

در زبان بدون معنایت

«خاستگاه نشانه ها» بودم!

حسّ یک ناتوانی جنسی

داخل جنده خانه ها بودم!!

 

توی ذهنت «حساب» می کردی

«جبر»هایی که انتخابت بود

فلسفه در سرت قدم می زد

بحث برداشت ِ حجابت بود!!

عشق، یک کوچه پشت «آزادی»

درد، میدان «انقلابت» بود

زیر بالش کتاب «مارکس»، «هگل»

دختری توی تخت خوابت بود!

 

پشت پاییزها کلاغی بود

تا که مشکی کند بهارم را

همه ی شهر، قرص و دکتر بود

تا بگیرد کسی فشارم را

در تنم گاو خسته ای می خورد

توی هر رستوران ناهارم را

پاره کردند از تو بی پرده

مرزها سیم خاردارم را

 

آرمان های تکـّه پاره شده

توی یک کافه، گریه ای خوشحال!

زدن ِ بطری ات به تلویزیون

خواب دیدن به چیزهای محال

راه های رهایی انسان!!

پشت هر جمله چند استدلال

بحث داغ ِ من و تو توی اتاق

[مگسی خورد توی شیشه ی هال!]

 

هر کجای جهان لعنتی ات

بر سر ِ هیچ، گفتگویی بود

سگ ولگرد از خودش پا شد

استخوانی میان جویی بود

توی هر کوچه ای که می رفتم

عشق، در حال بازجویی بود

زندگی یک شماره ی ناقص

روی دیوار دستشویی بود

 

«جزم اندیش یا متفکر... این مملکت بدجوری شروع کرده! و بدجوری هم تمام می کند. درست مثل ما!» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

قبل از هر چیز باید به مردم عزیز کشورم دو تا تسلیت عرض کنم:

1- رحلت آیت الله منتـ-ظری را به همه ی آنهایی که راستی و حقیقت را بر مصلحت اندیشی ترجیح می دهند تسلیت می گویم. درگذشت بزرگواری که برای من نه مرجع تقلید بود و نه پیشنهاداتش برای قانون اساسی را می پسندم. اما او مردی شجاع بود که همیشه در کنار مردم ماند چه در آن روز که نائب امام بود و کشتار در زندان ها را تاب نیاورد چه در روزی که در حصر خانگی بود و مثل خیلی ها سیاست پیشه نکرد و با مردمی که در خیابان ها و بازداشتگاه ها شهید می شدند ادامه داد. پس از سال ها برای مرگ کسی گریستم...

2- شهادت تعدادی از خواهران و برادرانم را به مردمی تسلیت می گویم که تنها جرمشان تظاهرات سکوت بود و مهربانی در مقابل ضربات باتوم و گلوله و فحاشی های زیر کمر. من به جای اقلیتی که این فاجعه را به بار آوردند از مردم شهیدپرور کشورم عذرخواهی می کنم.

 

«فکر می‌کنم که یکی باید این شهرو بگیره و بندازه تو چاه مستراح! سیفون کوفتی رو هم بکشه» (راننده تاکسی- مارتین اسکورسیزی)

 

از زبان فروغ فرخزاد:

...بدی‌های من چه هستند جز شرم و عجز خوبی‌های من از بیان کردن، جز ناله ی اسارت‌جویی‌های من در این دنیایی که تا چشم کار می‌کند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره‌بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است...
...نمی‌دانم رسیدن چیست اما بی گمان مقصدی هست که همه ی وجودم به سوی آن جاری می‌شود. کاش می‌مردم و دوباره زنده می‌شدم و می‌دیدم که دنیا شکل دیگری است. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده‌اند... و هیچکس دُور خانه‌اش دیوار نکشیده است.
...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم. دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هرچند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پایان رساندن! امّا در عوض خودم را پیدا کردم...

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت...
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا برمی خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها

به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم
زنده باد!
مرده باد!
و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم...
صدای باد می آید
صدای باد می آید ای هفت سالگی
برخاستم... و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند
چقدر باید پرداخت؟!
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟!
ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم...

 

«انسان اهل معرفت نه تنها باید بتواند دشمنانش را دوست بدارد، بلکه باید توان نفرت ورزیدن به دوستانش را نیز داشته باشد.» (نیچه)

 

محاکمه ی آرمان ها در خیابان:

در اینکه «محاکمه در خیابان» مسعودخان کیمیایی عزیز، در رده ای پایین تر از فیلم هایی نظیر «گوزن ها»، «قیصر» و حتی «ضیافت» و «اعتراض» قرار می گیرد بحثی نیست. از بعضی مشکلات فیلمنامه تا بازی های نه چندان خوب نتوانسته بود نمره ای خوب را به این فیلم اختصاص دهد. امّا بی شک باید یادمان باشد که این فیلم از فیلم های آخر کیمیایی مثل «سربازهای جمعه»، «حکم»، «رئیس» و... خیلی امیدوارکننده تر بود.

از فیلمبرداری و موسیقی و دیگر نکات مثبت فیلم که بگذریم. از حضور «اصغر فرهادی» در فیلمنامه نویسی و روایت موازی و عدم قضاوت و... از نوع «مسعود کیمیایی»وارش! که بگذریم. مهم ترین نکته ی فیلم، پایان بندی آن بود. نوعی خودزنی از جنس «اعتراض» امّا این بار نه با نگاهی مدرن بلکه در وضعیتی پسامدرن:

همه به یاد داریم که قهرمان غیرتی فیلم های مسعود کیمیایی پس از گرفتن انتقام در انتها به مرگ و رهایی می رسد. امّا در «اعتراض»، او خود، مرگ را انتخاب می کند و حس می کند دیگر در بازی های زمانه ای که به آن متعلق نیست جایی ندارد. «اعتراض» با این سکانس، تمام نشده و با صحنه ی رسیدن عاشق و معشوق در پیتزافروشی تمام می شود!! امّا در «محاکمه در خیابان»، قهرمان حتی انتخاب هم نمی کند. او نمی داند و در نهایت تسلیم می شود و در حدّ یک احمق پایین می آید. زیرا می خواهد خوشبخت باشد، زیرا او عاشق است! قهرمانی که دانسته یا نادانسته فریب می خورد و خوشبختی مرسوم را انتخاب می کند. او نماد ایده آل های شکسته خورده ی یک نسل است.

امّا من حتی با این قهرمان دچار تحمیق شده نیز همزادپنداری نکردم! من با نقشی همزادپنداری کردم که فروتن آن را بازی می کرد (و خوب هم بازی نمی کرد) مردی که بر سر آرمان های خود می ماند. مردی که تنهاست. از نوع حرف زدن تا لباس پوشیدن. مردی که خوشبختی را نمی خواهد. او می خواهد با آرمان هایش خوشبخت باشد. و در انتهای فیلم تنها بازنده ی واقعی بازی اوست. او می میرد و از بازی که دیگر جایی برایش نیست کنار می رود.

 

دیالوگ هایی از فیلم «گوزنها»:

سید به قدرت: وقتی می باختی باهات شریک می شدم، وقتی می بردی تنهات می ذاشتم!

سید: وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره! حالا که اومدی می فهمم کی اومده!... هنوزم کم حرف می زنی... هنوزم ماتی... هنوزم تو چشات عشقه... حتما هنوزم دروغ نمی گی؟! مث یه کفتر رو شونه ی من صفای قدمت.

دیالوگ هایی از فیلم «سلطان»:

سلطان: اما من با هیچ کس و هیچ چیز این دنیا شوخی ی ی ی ندارم (موسیقی تیتراژ می آید)

سلطان: خونه مون... اینجا بود... اینجا پنج تا اتاق... دو تا باغچه و یه حوض بود... بزرگ نبود... امّا «بود»!

دیالوگ هایی از فیلم «اعتراض»:

امیرعلی: این دفعه مث همیشه نیست، گوشاتو باز کن... فقط یه دفعه بیای تو حرفم، جنازه تم پشیمون می شه! به ردیف از اوّل می گم...

آقامحسن دربندی: ما کاری به حکم نداریم... حکم رو کاغذ مال محکمه ست... اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم... واسه کسی که آزاد می شه از این چاردیواری... که همه ی دنیا چاردیواریه! کرم مرتضی علی، یه مرد که واسه شرف و ناموسش دوازده سال رو کشیده وجدانش بالاتر از این پول هاست که کاغذه. به سلامتی سه تن: رفیق و ناموس و وطن!

دیالوگی از فیلم «حکم»:

محسن: اسلحه که داشته باشی همه چی ساده تر میشه!

دیالوگ هایی از فیلم «قیصر»:

بهمن مفید: حالا ما به همه گفتیم زدیم... شما هم بگین زده! خوبیت نداره!

رحیم آق منگل: فرمون فرمون که می گفتن... این بود؟!

قیصر: این نظام روزگاره... یعنی این روزگاره دایی. نزنی می زننت!

قیصر: من به دشمن خودمم نارو نمی زنم چه برسه به تو.

فرمون: قیصر! کجایی که دااشتو کشتن...

قیصر: دولت اونا رو دستگیر می کنه، درسته!... سزاشون رو هم می ده، درسته!... اما می دونی چی می شه ننه؟!... اه... دِ اصلا تو چی می دونی ننه؟!

قیصر: اگه قراره هر کی پیر می شه دلش هم کوچیک بشه. خدایا! منو پیرم نکن، چون اصلا حوصله شو ندارم!

قیصر: فکر کردی چی ننه؟! کسی از مردن ما ناراحت می شه؟! نه ننه!... سه دفه که آفتاب بیفته لب این دیفار و سه دفه که اذون مغربو بگن، همه یادشون می ره ما کی بودیم و واسه چی مردیم. همون جوری که ما یادمون رفته... این دوره زمونه کسی حوصله ی قصّه شنفتن نداره.

قیصر: حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی آد. کی واسه من قدّ یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسه ش یه خروار رو کنم؟!... این دنیا واسه من همیشه کلک بوده و نامردی. به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم...

 

«... خودم را به گا دادم. توی این مملکت کسی که خودش را به گا ندهد، مردم دیگر را به گا می دهد. پشیمان نیستم... پشیمان نیستم...» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

قِر دادن زیر تیغ:

همیشه برایم سؤال بود که چرا از رابطه ی دیالکتیک؟! بین منتقد و مؤلف در ایران هیچ سنتزی ایجاد نمی شود و چرا وضعیت نقد در ایران چیزی در حدّ تیم ملی است!! خوشبختانه امسال، سال رسیدن به شهود!! و آشکار شدن خیلی از مسائل برای من بوده است. که یکی از مهمترینشان همین وضعیت نقد در مملکت گل و بلبلمان است. این راز چیزی نیست غیر از آنکه در ایران جز تعداد معدودی اصلا منتقد و مؤلف نداریم بلکه... بگذارید به جای فحش دادن، دو روایت موازی تعریف کنم که در یکی قهرمان منتقدها هستند و در دیگری مؤلف ها. بعد، خودتان قضاوت کنید:

 

الف) منتقدها: دوست و شاعر عزیز «بهزاد بهادری» مدّتی ست که در شیراز در نگارخانه ی «شیوه» کافه ی هنری را راه اندازی کرده و به جز در اختیار گذاشتن پاتوقی برای هنرمندان و ایجاد کتابخانه ای کوچک امّا پربار در داخل کافه، هر چند وقت یکبار با حضور اساتید و هنرمندان به تشکیل جلسات شاعرخوانی یا نقد یا... دست می زند.

از مدّت ها پیش بهزاد عزیز ما را برای حضور در جلسه ی نقد کتاب شاعر عزیز و گرانقدر «زهرا معتمدی» (کتاب «این اسمش زندگی ست» که شاید چاپ دومش امسال به نمایشگاه برسد.) و همچنین مناظره ای در مورد «غزل پست مدرن» دعوت کرده بود. من هم اطاعت امر کرده و به شیراز همیشه دوست داشتنی و شعرخیز آمدم.

از مهمان نوازی بهزاد و دوستانش محمد شعبانی و شهاب حاجتی و... (و تمام دوستانی که در منزلشان به ما ابراز لطف کردند) و از آن طرف لطف همیشگی دوستانی همچون مسیحا ابوعلی، سعیده کشاورزی، فاطمه قائدی، عبدالحمید رحمانیان و... که ظهر و شب مهمانشان بودیم و از طرف دیگر بنده نوازی شاعران شیراز و حتی شهرهای اطراف شیراز (نظیر جهرم، فسا، ارسنجان و...) که به خاطر شعر آمدند و از حضورشان مستفیض شدیم و دیدارشان شیرین ترین لحظات این سفر را رقم زد (که به خاطر ترس از این حافظه ی لعنتی و فراموش شدن سهوی نام ها از ذکر اسامی خودداری می کنم) که بگذریم حرف هایی خواندنی در مورد «نقد» دارم که بشنوید:

روز اوّل جلسه ی نقد کتاب خانم معتمدی بود که با سخنان مفصّل من و دوست خوب و اندیشمندم «کاوه بهبهانی» شروع شد. بعد از این صحبت ها دوستان حاضر نیز نقدهایی کوتاه بر سخنان ما و همچنین کتاب داشتند که شنیدیم. امّا ناگهان تعدادی از دوستانی که اتفاقا بر سر یک میز هم نشسته بودند شروع کردند به گفتن جملات قصاری نظیر اینکه: «برایتان متاسفم... غزل اصلا شعر نیست... شما خواسته یا نخواسته ی بازیچه ی اهداف حکومتید...» و جالب تر از آن اینکه عدّه ای از همان دوستان دُور میز به جای نقد کردن، درباره ی داریوش و ابی، جوک و لطیفه می گفتند!! و مهم ترین نقدشان به خانم معتمدی صدای بلندش در هنگام حرف زدن بود. بعد از عکس العمل خانم معتمدی درگیری لفظی در جلسه ایجاد شد و جلسه به اغتشاش کشیده شد. که در این میان مجری یا مبهوت نگاه می کرد یا با کنش های اشتباه خودش به درگیری می افزود و دامن می زد. بعد از جلسه با بهزاد عزیز حرف زدیم و گلایه کردیم که چرا مجری که توانایی اداره ی جلسه را نداشته در چنین جلسه ی مهمی گذاشته و اصلا آن جملاتی که گفته می شد آیا در دایره ی نقد می گنجید یا نه... و جملاتی از این قبیل!

امّا حقیقت وقتی آشکارتر شد که فردا جلسه ی مناظره آغاز شد. بحثی فلسفی که تا حدّی زیربنایی پیش رفت که آیا اصلا پدیده ای به نام پست مدرنیسم وجود دارد یا نه؟ و اگر وجود دارد این وضعیت چگونه در ادبیات پیاده شده و نمایش داده می شود. با آنکه من با اکثر صحبت های «کاوه بهبهانی» موافق نبودم امّا نقدهایی بجا هم در میان صحبت های ایشان بود. که شاید مهم ترینشان عدم استفاده از منابع دست یکم و بسنده کردن به ترجمه های اکثرا ناصحیح بود. که البته بنده هم این ایراد را پذیرفتم. بحث با مدیریت صحیح جناب «بابک طیبی» داشت به خوبی پیش می رفت که ناگهان با سخنان و جوک و تهمت های همان میز مذکور به انحراف کشیده شد. از تحریف سخنان من که بگویند شما گفتید مدرنیسم متأخر همان پست مدرنیسم است!!! (الحمدلله صحبت های من ضبط شده موجود است و میزان مطالعه و آگاهی من حداقل در این دو مبحث برای همگان اظهر من الشمس است) تا جایی که بگویند شما جیره خور و ایادی حکومت جمهوری اسلامی برای خاموش کردن صدای اعتراض شعر آزاد و زنده کردن دوباره ی غزل هستید!! و در جواب من که توضیح بدهم بسیاری از بچه های «غزل پست مدرن» دارند هر هفته جواب پس می دهند و کتاب هایشان مجوز نگرفته و بیشترین لطمه را دیده اند و بدترین فشارها را تحمل می کنند مرا به شانتاژ و دروغگویی متهم کنند. و از همه بامزه تر حضور مجری جلسه ی قبل، دُور همان میز مشکل دار و اتفاقا برعهده گرفتن ریاست ایجاد آشوب و اغتشاش بود که مشخص کرد ماجرای دیروز از ناتوانی مجری نبوده بلکه دست های پشت پرده ای در کار بوده که...

اما اینها مقدّمه ای بود تا به آنجایی برسم که دو سخن حکیمانه از همان میز مذکور را بازگو کنم که خلاصه ی آسیب شناسی شعر معاصر است:

«شما به ما گفته اید صداهای خاموش شعر شیراز و به ما توهین کرده اید»

تو را به خدا نخندید!! اینکه طرف نمی داند که «صدای خاموش» یک اصطلاح کاملا علمی ست و اتفاقا جنبه ی مثبت و قابل دفاع دارد و فکر می کند این یک فحش است و برافروخته می شود اصلا خنده دار نیست. آدم هایی که ادّعای مطالعه و نقد دارند وقتی در این حد بی سواد هستند باید به حال آنها و ادبیات کشور گریست. از این جمله جالب تر و جذاب تر:

«ما نمی خواستیم کتاب خانم معتمدی رو نقد منفی کنیم امّا وقتی دیروز صحبت های مثبت شما رو درباره ی کتاب شنیدیم مجبور شدیم اونجوری موضع گیری کنیم و بهشون حمله کنیم. مشکل ما شمایین نه شعر و کتاب ایشون!!!»

این جمله بود خلاصه ی وضعیت نقد بیمار و شعر ایران! فکر می کنم همین یک جمله کافی ست تا هر موجود بی طرفی به عمق فاجعه در ادبیات این مملکت و تفکر جهان سومی و احمقانه ی آن که ظاهرا حالا حالاها رشد نخواهد کرد پی ببرد. اتفاقی که روزانه همه مان در وبلاگ ها و روزنامه ها و مجله ها و... می بینیم. نپرداختن به متن و حل شدن در حواشی و روابط و باندبازی ها و غرض ورزی های شخصی.

 

ب) مؤلف ها: چند ماهی هست که برنامه هایی جدید و جذاب را به برنامه های کارگاه افزوده ایم، از بازخوانی متون کلاسیک گرفته تا... یکی از برنامه های جدید نقد هفتگی 2 تا 4 وبلاگ در هفته است که همه مان موظف به انجام آن هستیم. (البته به خاطر آنکه نکند نظرم روی کسی تاثیر بگذارد من از این برنامه معاف می باشم) فواید این کار بر همگان واضح و مبرهن است:

الف) تمرین نقد برای دوستان تازه کارتر

ب) خواندن نقدهای دوستان قدیمی تر و قوی تر و درس گرفتن از آنها

ج) حاکم کردن فضای نقد جدّی و بحث در وبلاگ ها

د) مفید بودن برای خود شاعر و فهمیدن ایراداتش به جای خواندن جملاتی نظیر «لذت بردم!»

هـ) شناخته شدن منتقدین و شاعران در بین دوستان وبلاگ نویس

و) پربازدید شدن وبلاگ شاعران و مورد توجه قرار گرفتن شاعران منزوی و کم سر و صدا

ز) سوق دادن فضای نقد جامعه از نقد شفاهی به کتبی

و...

در شروع این کار، قضیه آنقدر مورد استقبال قرار گرفت که بسیاری از دوستان وبلاگشان را برای نقد پیشنهاد دادند (که هنوز هم چندین وبلاگ در نوبت قرار گرفته اند) و جدا از این، خیلی از بچه هایی که به کارگاه نمی آیند گفتند که به آنها خبر بدهیم که چه وبلاگ هایی نقد می شود تا آنها هم همراستا با دوستان به نقد بپردازند. انصافا بسیاری از دوستان شاعر هم با سعه ی صدر و لطفی مثال زدنی با نقدها و دوستان برخورد کردند که نشانگر سطح شعور و شخصیت آن ها بود. اما...

اما مطمئنا مؤلف نیز به اندازه ی منتقد در فجایع جهان سومی ادبیات ما مقصّر است. در این شکی نیست که تمام نقد های اولیه ی دوستان کارگاه در حوزه ی نقد و ادبیات بود و جز چند مورد تذکر داده شده و خاص، لحنی مهربان هم داشت. شاعران گرامی مملکت ما چنان مشت محکمی به دهان منتقدین کوبیدند که یا کار به موضع گیری و توهین و فحاشی کشید یا بسیاری از دوستان منتقد حاضر نشدند دیگر به نقد وبلاگی بپردازند!!!

چند تن از شاعران در میانه ی راه صفحه ی کامنت دانی شان را بستند!!!! (و بعدا یکیشان هم قصیده ی هجو و هزلی در توصیف من در وبلاگش گذاشت!!) چند تن از دوستان کامنت ها را به صورت انتخابی تایید کردند!! یکی از دوستان وبلاگش را با لحنی ریشخندآلود و توهین آمیز به روز کرد و رسالت دفاع و توضیح شعرش را به عهده گرفت (البته بعدا اکثر سطرهای توهین آمیز حذف شد) جالب تر از همه دوستی بود که با فحش خواهر و مادر از نقدهای منفی استقبال کرد!! و البته جواب دادن در وبلاگ خود و تکه انداختن و... یکی از قسمت های مرسوم داستان بود.

خیلی ها مهدی موسوی را به خاطر برخورد با نقد مورد شماتت قرار می دهند. من با دوستان تازه کاری که مرا به راحتی به ایراد وزنی متهم می کنند (منی که سال هاست مدرّس عروض و قافیه هستم و در این زمینه کتاب تالیف کرده ام) یا حتی با دوستانی که به من فحاشی می کنند چنین برخوردی نمی کنم که شما به خاطر اینکه فلان منتقد و شاعر مطرح جوان فلان ایراد شعرتان را مطرح می کند (حتی به غلط!) زشت ترین رفتارها را پیشه می کنید. گله می کنید که چرا نقدها تکراری است؟! من نمی فهمم وقتی شعری ایراد وزنی دارد یا ایجاز را رعایت نکرده یا اشاره اش به فلان شعر نارساست یا... چگونه می تواند تا وقتی که آن ایراد برطرف نشده نقدها تکراری نباشد؟ اصلا اینها نقد نیستند اینها اصول «پیش نقد» هستند که دارند در مورد شعر شما بیان می شوند.

دختربچّه ای که ترانه می گوید و ترانه اش ایراد قافیه دارد وقتی که دوستان نقدش می کنند ابتدا به دوستان توهین کرده و بعد کامنتدانی اش را می بندد! از این بچه بگیر تا برسیم به جوان هایی که در شعر کشور ادّعا دارند. جوری رفتار می کنند که انگار منتقد، دشمن آنهاست. انگار هیچ صحبت درستی نگفته و نمی گوید. دوست شاعر و منتقدم «محمد آزرم» عزیز فکر کنم یادش هست که در جلسه ای که در شهر «لارستان» داشتیم من با اینهمه ادّعا تقریبا در اکثر جمله هایم سعی می کردم شرطی و نسبی صحبت کنم و از هر حرف درست و صحیح استقبال می کردم. قرار نیست کسی به کسی چیزی را ثابت کند و برنده شود. قرار است در خلال این بحث ها گامی به جلو برویم.

در کارگاه من همیشه اختلاف وجود داشته و هست. و اتفاقا در اکثر اوقات من در اقلیّت قرار می گیرم! از شخصی که در انتخابات اخیر به او رأی دادم تا دوست نداشتن «محسن نامجو» (نه اینکه دوست نداشته باشم امّا شیفتگی دوستان را هم ندارم) تا عدم علاقه به سینمای آسیای شرقی (جز چند فیلم خاص)! من در اکثر اوقات در اقلیت هستم. بچه ها از هر طیفی هستند از چپ گرفته تا روشنفکر مذهبی! از عضو نهاد رهبری گرفته تا دانشجوی اخراجی مخالف! در زمینه ی قالب فعالیت هم، باز من در اقلیت هستم!! اکثر بچه های کارگاه، داستان کار می کنند و قبل از آمدن بچه های مشهد تقریبا غزل پست مدرن اصلا در کارگاه خوانده نمی شد!! حالا چه می شود که این دوستان با اینهمه اختلاف نظر و آراء بر سر کارهای شاعران و نقدشان توافق دارند و گاهی جملات مشابه می گویند؟

چون مشکلات اکثر دوستان آنقدر اوّلیه و ساده است که در نقد اوّلیه و شتابزده اوّلین چیزی که به ذهن هر کس می رسد همان نکات است. خیلی از شاعران کامنت ها را در طول یک هفته اصلا تایید نکرده اند امّا می بینند که نقد بچه هایی که حتی در شهرهای مختلفی زندگی می کنند باز هم مشابه یکدیگر است. تا به کی می خواهید منتقد را متهم کنید؟ گاهی به خودتان نیز نگاهی بیندازید. «خود شکن، آیینه شکستن خطاست»...

 

«مطلب این است که من یک کـَمکی دیوانه ام! نمی ترسی با من باشی؟!» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

صدای شمس می آید از آن ور ِ دیوار:

«چرا جواب اینها را نمی گویی؟!»

آن دروغگو که بر تو بیاید که «این ساعت، بر ِ فلانی بودم، از بر ِ او می آیم، سخت خجل بود از تو، از خجالت می گفت سبحان الله! چگونه بود که با فلان گستاخی کردم، از عقل برفتم، عقل با من نبود، از آنچه گفتم بی خبرم، پشیمانم» و آنچه بر این آید و از بر ِ تو، بر ِ آن خصم دگر می رود و اَضعاف آن می گوید تا آتش را می نشانـَد، تا آدمیان را نسوزد، آن آتش کشتن مبارک است! - خواه به دروغ، خواه به راست. آتش را می کشد - به بول یا آب گندیده یا آب پاک!!

این قوم برعکس می کنند: دروغ می گویند تا جنگ افکنند. این قوم ما را کجا دیدندی و با ماشان چه بودی؟

برای آن تا یک چشم ِ دوست بینم، صد چشم دشمن می باید دید. لاجرم، می بینم!

دی، خیال تو را پیش نشاندم، مناظره می کردم که «چرا جواب اینها نمی گویی، آشکارا و معیّن؟!»

خیالت گفت که «شرم می دارم از ایشان و نیز نمی خواهم که برنجند»

اگر مرا می شناسی و مرا دیدی، ناخوشی را چرا یاد کنی؟ اگر خوشی به دست هست، به ناخوشی کجا افتادی؟ اگر با منی، چگونه با خودی؟ و اگر دوست ِ منی، چگونه دوست ِ خودی؟!

این بار نفاق نمی کنم و زشتی می کنم، تا تمام ِ مرا ببیند: نغزی مرا و زشتی مرا. آن کس که به صحبت من ره یافت علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود. نه چنانکه سرد شود و همچنین صحبت کند. بلکه چنانکه نتواند با ایشان صحبت کردن.

فرق میان ما و بزرگان همین است که آنچه ما را باطن است، ظاهر همان است. خدا ما را این داده است که با بیگانه توانیم نشستن. با دوست اولاتر!

از ما چرا رفتی تا عذر گویی که «به آخر، پشیمان شدم که چرا رفتم»؟ ما نیز همانقدر از تو برویم، گوشمال را! تا اینجا، آخر، پشیمان شدی. چون من دعوی کرده باشم که «میان ما اتصال است که خاک با او خوشتر که زر با دگران!» تو قدر این اتصال ندانی، لابد گوشمالی بباید.

مرا در این عالـَم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده ام.

اگر با مردمان بی نفاق دمی می زنی، بر تو دگر سلام مسلمانی نکنند. اوّل و آخر، من با یاران طریق راستی می خواستم که بورزم؛ که آنهمه واقعه شد!

آن را که مرا دشنام می دهد، دعا می گویم که «خدایا، او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده، تا عوض ِ این تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغول عالـَم ِ حق گردد!» ایشان کجا افتادند به من که «ولی ست» یا «ولی نیست» تو را چه اگر ولی هستم یا نیستم؟

چنانکه گفتند جوحی را که «این سو بنگر که خوانچه ها می برند!»

جوحی گفت: «ما را چه؟!»

گفتند که «به خانه ی تو می برند»

جوحی گفت: «شما را چه؟»

اکنون، شما را چه؟ از این سبب، از خلق پرهیز می کنم.

راست نتوانم گفتن! که من راستی آغاز کردم، مرا بیرون می کردند. اگر تمام راست گفتمی، به یکبار! همه ی شهر مرا بیرون کردندی - خُرد و بزرگ - و مولانا نیز با ایشان یار شدی.

مرا اوحدالدّین گفت: «چه گردد اگر بر ِ من آیی، به هم باشیم؟!»

گفتم: «پیاله بیاوریم. یکی من، یکی تو. می گردانیم آنجا که گِرد شوند به سماع»

گفت: «نتوانم.»

گفتم: «پس صحبت من کار تو نیست! باید که مریدان و همه ی دنیا را به پیاله ای بفروشی!»

مرا می باید که ظاهر شود که زندگانی ما با هم به چه طریق است: برادری است و یاری، یا شیخی و مریدی؟ این خوشم نمی آید، استادی و شاگردی؟...

 

«گوش کن! جلوتر بیا تا کسی صدایم را نشنود. می خواهم راز بزرگی را به تو بگویم: شعر... بزرگترین چیزی ست که وجود دارد» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

خبرهای داغ داغ داغ:

1- شاید مهم ترین خبر این روزهایم افتتاح سایتی هنری باشد برای مجله ی شما یعنی: «همین فردا بود». این سایت که به یاری دوست و شاعر گرامی «امیر سنجری» آماده شده و فعالیت خواهد کرد فعالیتی فراتر از سطح مجله خواهد داشت.

در واقع این سایت برعکس مجله فقط مختص به شعر و آنهم «غزل پست مدرن» نخواهد بود بلکه سعی می کند از شعر آزاد تا داستان، از سینما تا فلسفه و هرچه شما بخواهید و بفرستید را در بر بگیرد. برای تماس با این نشریه ی الکترونیکی یا فرستادن کار می توانید با ایمیل خود من: sooe_tafahom@hotmail.com یا آی دی من: mehdi_bahal7@yahoo.com تماس بگیرید. و البته ایمیل خود مجله مهم ترین راه ارتباطی شما خواهد بود:

hamin_farda@yahoo.com

چند نکته:

الف) مطالب می تواند در هر قالب و شکلی باشد و تنها برای ما زیرمجموعه ی هنر بودن و کیفیت اثر مهم است نه هیچ چیز دیگر!

ب) اگر فکر می کنید در این سایت دسته بندی جناحی یا فکری وجود دارد می توانید خودتان امتحان کنید و یک کار یا مقاله یا... مفید از هر طیف مخالفی برای ما بفرستید تا با درج آن در سایت، خلاف ادّعای شما ثابت شود. ما فضای چندصدایی و اهمیّت دادن به مخالف آگاه را در مجله ایجاد کردیم و در سایت، این روند را ادامه خواهیم داد.

ج) مطالب سایت جز با هماهنگی شما و آنهم برای دچار نشدن به مشکلات قانونی و اینترنتی سانسـور نخواهد شد. ما امانتداری خود را قبلا در مجله ثابت و تاوان آن را هم پرداخت کرده ایم. پس خیالتان تخت تخت!

د) حتما به همراه اثر خود، دو عکس هم ضمیمه کنید. سعی کنید عکس ها با کیفیت باشند که ما در موقع کم کردن حجم و... به مشکل برنخوریم. آثار خود را حتما به صورت فایل Word به ایمیل attach کنید.

 

برای اداره ی بخش های مختلف سایت به یاری شما نیازمندیم. هدف ما تنها ایجاد «پربازدیدترین» سایت هنری ایران نیست بلکه هدف ما ایجاد «باکیفیت ترین» سایت هنری ایران است. و این جز با کمک و یاری شما مقدور نخواهد شد. از هر نوع پیشنهاد و انتقادی هم استفاده می کنیم. راستی با لینک دادن به سایت و مطالب آن، ما را در آغاز راه به دوستانتان معرّفی کنید.

و این هم سایت شما (که در حال طراحی و بارگذاری مطالب اوّلیه است):

سایت هنری-ادبی همین فردا بود

 

2- «آرش معدنی پور» را بیش از هفده سال است که می شناسم و شاید نزدیک ترین دوست زندگی من بوده است. آدمی که عینیتِ رفاقت های رؤیای فیلمفارسی ها را در او یافته بودم. آرش را قبل ترها هم بسیار معرفی کرده بودم. شاعر، ترانه سرا، کارگردان، داستان نویس و... خوبی ست امّا برای من چیزی فراتر از اینها بود: یک برادر! کسی که می شد با حماقت عاشقانه ی همیشگی ام به او اعتماد کرد و کردم. آدمی که برای من نماد یک «انسان بزرگ» بود فراتر از یک «هنرمند بزرگ» بودن.

امّا امروز آرش عزیز وارد عرصه ی دیگری از خدمت به هنر و ادبیات شده است. و آن هم چیزی نیست جز افتتاح کتابفروشی و کافه-کتاب:

فانوس

البته نباید فراموش کنم که همسر همیشه گرامی شان «بانو بهارلو» و برادر کوچکتر و هنرمندش «امیر معدنی پور» هم در اداره ی این مغازه ی دوست داشتنی او را یاری می کنند. و البته قبل از همه ی اینها باید تشکری کنم از «علی معدنی پور» که همیشه در همه ی اتفاق های خوب، پشت آرش بوده است.

اگر به دنبال خرید کتاب های هنری هستید. اگر می خواهید تمام کتاب های محبوبتان را در یک جا پیدا کنید. اگر می خواهید چند ساعتی را فارغ از این دنیای تهوع آور فقط بنشینید و از ادبیات حرف بزنید و به ادبیات فکر کنید «فانوس» در اینجا منتظر شماست.

کرج- خیابان روبروی متروی گلشهر (درب تاکسی ها)- جنب پارک- کافه کتاب فانوس

 

3- اگر وزارت ارشاد دست از تنگ نظری خودش بردارد و حداقل به تعدادی از کتاب ها بعد از جرح و تعدیل فراوان، مجوّز دهد! نمایشگاه کتاب سال آینده سالی فراموش نشدنی برای شعر معاصر ایران خواهد بود.

تا آنجا که خبرش به گوش من رسیده شاعران عزیز و بزرگی مثل:

وحید نجفی- محمدرضا رستم بگ لو- شهرام میرزایی- محمد ارثی زاد- الهام میزبان- محمد حسینی مقدم- فاطمه اختصاری و...

با کتاب های تازه و زیبایشان می خواهند در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشته باشند. (که البته مطمئنا شاعران بزرگ دیگری هم هستند که من بی خبرم) امیدوارم با همکاری وزارت ارشاد بهاری خوب و فراموش نشدنی را برای شعر معاصر شاهد باشیم و برای اوّلین بار بی هیچ دودلی و شکی صبح روز اوّل نمایشگاه برای خرید کتاب های دوست داشتنی مان برویم.

 

4- البته این که خبر داغی نیست. ولی «فاطمه اختصاری» با هفته نامه ی «شهرآرا» مصاحبه ی جنجالی در مورد غزل پست مدرن کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست. بخشی از مصاحبه اینگونه است:

«...اشعار بعضی از دوستان کلاسیک سرا به بادکنک و پفک نمکی شبیه است!! که تنها حجم دارد و از هرگونه محتوا و اثرگذاری خالی است و تنها به درد کودکان نوپای ادبیات می خورد...»

کل مصاحبه را در اینجا بخوانید:

متن کامل مصاحبه ی فاطمه اختصاری در مورد غزل پست مدرن

 

«چون دوستی هایی بود که راه بر غیر می بست. سرشارت می کرد. جبران همه چیز بود. همانجا... فکر می کند همانجا بود که خودم را به گا دادم؟!» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

کنار پله ی تاریک:

خواب و بیدار، مرده و زنده

خسته از گریه، دلخور از خنده...

عنوان این بخش از عنوان کتاب دوست، شاعر و ترانه سرای عزیز «حسین صفا» گرفته شده است. ترانه سرایی که به همراه «امیر آرجینی» اکثر ترانه های «محسن چاوشی» را سروده اند و نقش بسزایی در مطرح شدن این خواننده ی محبوب داشته اند. «امیر ارجینی» را از نزدیک نمی شناسم امّا ترانه های زیبایی نظیر «صبوری» و... متعلق به اوست. ولی «حسین صفا» به لطف دوست مشترکمان «سمانه نائینی» عزیز یکی از دوستان بسیار خوبم است که جزء معدود انسان هایی ست که در موقع خطاب برایشان از لغت شریف «برادر» استفاده می کنم.

یکی از علل موفقیت کارهای حسین، آشنایی خوب او با ادبیات کلاسیک و ریزه کاری های آن است که این قضیه در کتاب «کنار پله ی تاریک» نمود دارد. مجموعه شعری که تا آنجا که یادم است به همت نشر «دارینوش» بیرون آمده و البته مورد لطف و سلاخی وزارت ارشاد عزیز هم قرار گرفته است. اشعار بیشتر در فضاهای «غزل نئوکلاسیک» و «غزل روایی» هستند و با وجود بعضی نقدهای وارد و پاره ای ضعف ها، در بین آنها کارهای موفقی به چشم می خورد که در مقایسه با آثار کلاسیک خیلی از ترانه سرایان، این تفاوت چشمگیرتر می شود. با هم چند بیت از غزل های «حسین صفا» را مرور می کنیم:

در صف سینما تو را دیدم، در صف بانک، در صف مترو

در صفوف بلند زندگی‌ام، در صف انتظارهای زیاد

سرخاک پدربزرگ خودم، سرخاک خودم، کنار خودم

هرکجا انتظار، معنی داشت... هرکجا انتظار، معنی داد

یا مطلع زیبایی مثل این:

من که خوابم نمی‌برد، خواب و راحتم را گرفته بی‌تابی

عشق من! نیمه‌های شب شده و تو در آغوش همسرت خوابی...

 

این مجموعه ی خواندنی را - اگر تمام نشده باشد - می تونید از این جاها تهیه کنید:

1- نشر دارینوش: خیابان شریعتی- پایین تر از سینما فرهنگ

2- کتابفروشی فانوس: کرج- خیابان روبروی متروی گلشهر (درب تاکسی ها)- جنب پارک

3- کتابفروشی خانه هنرمندان: خیابان موسوی شمالی- باغ هنر

4- نشر چشمه: خیابان کریم خان زند- نبش میرزای شیرازی

5- کتابفروشی خانه شاعران: انقلاب- پاساژ فروزنده

امّا یک خبر خوش دیگر را هم می خواهم به این متن اضافه کنم: و آن احتمال زیاد چاپ ترانه های «حسین صفا»ی عزیز و رسیدن آن به نمایشگاه است. چون هنوز قضیه قطعی نیست - و کلا در این مملکت هیچ چیز قطعی نیست! - به جزئیات قضیه اشاره ای نمی کنم و شما را مهمان می کنم به خواندن چند سطر از ترانه های زیبای «حسین صفا»:

شاخه نیلوفر: بدون تو سنگم/ کنار تو ابرم/ بیا تا گریه کنم/ سر اومده صبرم/ نه گریه مونده برام/ نه خنده مونده برام/ فقط یه کابوس ِ / کشنده مونده برام...

کم تحمل: تنهاترین من/ تنها نذار منو/ تنها سفر نکن/ این دل شکسته ی/ از یاد رفته رو/ دیوونه تر نکن/ کم گریه کن گلم/ من کم تحمّلم...

متأسفم: کوله بار آرزوهات روی دوشت/ تا کجاها رفتی با پای پیاده/ رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی/ متأسفم برات ای دل ساده...

عروس من: قهر نکن عشق من/ قهر تو آتیشمه/ من نمی خوام بسوزم/ وقتی دلت پیشمه/ برای داشتن تو/ چه راه دوری رفتم/ دلم می خواد بدونی/ راهو چه جوری رفتم...

 

آنچه تو را نکشد قوی ترت می کند (یک ضرب المثل آلمانی)

 

ستاره های سربی:

خیلی ها از من می پرسند: مهدی موسوی چرا پشت سر تو اینقدر حرف هست؟!

واقعا سؤال خوبی است! هر کس جوابش را پیدا کرد به من هم بگوید و هدیه ای ناقابل دریافت کند!

اینکه من خواسته یا ناخواسته به یک ستاره تبدیل شده ام تقصیر من است؟ (همه آگاهیم که ستاره بودن صرفا به معنای بهترین بودن نیست!) اینکه هیچ حریمی بین ادبیات و زندگی شخصی ام وجود ندارد تقصیر من است؟ اینکه با وجود آنکه از لحاظ اخلاقی جزء مقیّدترین هنرمندان کشور هستم (من مشکلات اخلاقی ام را بارها گفته ام و در همین وبلاگ نوشته ام و ادعای حضرت یوسف بودن ندارم! گرچه به ضرس قاطع می گویم که از خیلی از پرادّعاها پاک ترم! هرچند در دنیای امروز مگر می شود با کلماتی نسبی مثل پاکی در مورد کسی قضاوت کرد؟! و اصلا آیا قضاوت جایی دارد؟!) ولی دشمنانم پشت سرم انواع شایعات را در می آورند تقصیر من است؟!

اصلا بیا ماجرا را از اوّل شروع کنیم:

بی تعارف، 99% مزخرفاتی که پشت سر من است از یک خانم منشاء می گیرد که کامنت های با اسم و بی اسم و اسم مستعارش در بین همگان مشهور است و نیازی به توضیح نیست. البته خیلی از جاها هم خود او وارد عمل نمی شود و به شانتاژ دیگران می پردازد. حالا به این 99% اضافه کنید مشکلاتی که گاهی پیش می آید و فلان شاگردم هم مزخرفاتی درباره ام می نویسد یا فلان پسربچه ای که تا به حال مرا نمی دانم دیده یا ندیده مرا مورد فحاشی قرار می دهد. مشکل من به خدا با این چند نفر نیست!

مشکل من شما مخاطب گرامی من هستید! مشکل من شمایی هستید که با بازگو کردن این شایعات یا حتی گوش دادن به آنها در واقع به تولید آنها کمک می کنید. شما خالق آن بیمارانی هستید که پشت سر من شایعه می سازند چون در چت های شبانه و تلفن ها و اس ام اس ها و قرارها و جلسات شعر و هر چیز دیگرتان به جای ادبیّات به دنبال خبرهای داغ در مورد «مهدی موسوی»ها هستید. تا شما هستید آن بیماران هم به کار خودشان شبانه روز مشغول هستند.

خیلی از شما حتی تا به حال مرا ندیده اید امّا از من بدتان می آید یا عاشقانه مرا دوست دارید. و متأسفانه هر جفت اینها در خیلی وقت ها به خاطر شعر من نیست بلکه به خاطر شخصیتی ست که در رؤیاها و شایعات از من دیده اید یا شنیده اید. من نه خدا هستم و آن موجود اسطوره ای رؤیاهای شما نه یک دون ژوان کثیف که مأمور اطلاعات است! و در عین حال ضد مذهب است!! و از طرف دیگر... من یک انسان عادی هستم با ضریب هوشی بالا که زندگی ام را وقف ادبیات کرده ام و با هوش و پشتکار و اندکی شانس توانسته ام مطرح شوم. من همینم! نه یک ذرّه بیشتر! نه یک ذرّه کمتر!

بدبختی از آنجایی آغاز می شود که فلان استاد شعر بعد دیدن فیلم شعرخوانی من در موبایل دوستی می فرماید: «مهدی موسوی که می گفتن این بود؟! این که شکم داره!» استاد با شعر من کاری ندارد. فکر می کند بنده قهرمان پرورش اندام هستم یا حداقل یک سوپراستار سینما!

و در آنجایی به اوج می رسد که رفیق چندین ساله ی من می پرسد: حالا واقعا امیرحسین شایگان کیه؟! حالا واقعا این کامنت های بی اسم و رسم راست می گن که همون خانم فلانی شاگردته؟! دوست و رفیق عزیز هم با شعر و شعور من کاری ندارد. او ادامه ی همان بازی ست که برای من و همه ی ستاره ها ترتیب داده شده تا وقت ما را از هنر به حاشیه ها بکشانند.

به خدا اگر خیلی از شماها جای من بودید و روزانه هزاران کامنت خصوصی و ایمیل و تلفن عاشقانه دریافت کرده بودید اکنون به جای جر خوردن پای ادبیات و اعتقاداتتان مشغول عشق و حال و... بودید. به خدا اگر خیلی از شماها جای من بودید و روزانه فحش و تهمت و شایعات زیادی زندگی خانوادگی، شخصی و حتی هنری تان را دچار مشکل می کرد یا هر روز از این دادگاه به آن دادگاه دنبال شکایت بودید یا مشغول کل کل با مشتی بیمار روانی! امّا من سرم را انداخته ام پایین و کتاب می خوانم و می نویسم!

من مثل کف دست هستم! دوستی و دشمنی و همه چیزم مشخص است. کاری دارد توضیح همه ی این شایعات و مدرک و دلیل ردیف کردن؟ امّا مگر کسی دنبال جواب است؟ شایعه تا وقتی شایعه است لذت بخش است!! بعد انتخابات، حداقل چندهزار نفر وبلاگشان را به عنوان اعتراض می بندند و بعدا که جریانات جور دیگری پیش می رود و اتفاقات دیگری می افتد وبلاگشان را باز می کنند. اما مهدی موسوی وقتی می بندد فحش می خورد که مهره ی نظام است و وقتی خبر می دهد که می خواهد وبلاگ را باز کند فحش می خورد که همه ی اینها مانور تبلیغاتی برای معروف تر شدنش بوده!!

آخر من به معروفیت چه احتیاجی دارم؟ منی که حتی جلسات شعری شهرم را نمی روم! حتی وقت نمی کنم به کامنت های وبلاگ و فیس بوکم جواب دهم. منی که هزاران ایمیل نخوانده دارم! منی که سالی 3 بار وقت می کنم وبلاگم را به روز کنم. منی که کتابم در نمایشگاه به چاپ دوم می رسد. آخر من چه نیازی به معروفیت بیشتر دارم. تمام زندگی من شده دویدن دنبال یک ذرّه آرامش که آنهم ظاهرا جز در قبر جای دیگری به دست نمی آید.

خود شماها دو تا نقد و فحش که دریافت می کنید به هم می ریزید. یا وبلاگتان را تعطیل می کنید یا عکس العمل به خرج می دهید. فقط صبر دیوانه وار مرا درک کنید!! مرا از روی دیده هایتان نقد و تحلیل کنید نه شنیده هایتان!! به خدا پشت سر شماها هم شایعه بسیار است. امّا چون مهدی موسوی نیستید جذابیتش کمتر است یا به گوش تعداد کمتری می رسد. من که با شماها کاری ندارم! تا به حال در زندگی کدامتان دخالت کرده ام؟ پشت سر کدامتان حرف زده ام؟ در مورد کدام قضیه به شماها دروغ گفته ام؟ چه نامردی از من دیده اید؟ تو را به خدا با خودتان روراست باشید!!

ستاره ها موجودات بدبختی اند مخصوصا وقتی عاشق هنرشان باشند. ستاره بودن شهرت را دارد که به هیچ دردی حدأقل در ادبیات نمی خورد. اینکه هر هفته آدم هایی از شهرستان بیایند که تو را ببینند و چند لحظه با تو حرف بزنند هیچ فایده ای ندارد وقتی شب ها با گریه به خواب بروی و صبح با آرزوی مرگ بیدار شوی. وقتی که تمام روابطت به خاطر مشتی دروغ و شایعه و بدبینی در معرض هر لحظه نابودی و فروپاشی اند. وقتی از انسان ها فرار می کنی به هنر... و بعد آنجا هم از خودت می پرسی: برای کی؟!

من همه کار کردم: از سکوت گرفته تا پاسخ! از رفتن تا طغیان! از گوشه گیری تا حضور! هیچ چیز هیچ وقت فایده ای نداشته و ندارد. فروغ ها و شاملوها و منزوی ها... هم مثل من با این شایعات کثیف زندگی کرده اند. من که در مقابل آنها جز جوانی بااستعداد (که جوانی اش هم سپری شده) چیزی نیستم. و فقط هر روز با چشم هایی اشک آلود زمزمه می کنم:

بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنباله ی کار خویش گیرم...

 

«بدتر از همه شک داشتن بود. بهترین کار این بود که چشم هایت را ببندی... و بگویی خدا هست... یا خدا نیست! و به حرفت «اعتقاد» داشته باشی.» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

انتقام با طعم سیب زمینی:

در این روزها که جوگیری سیاسی بر تعقل سیاسی پیشی گرفته و بازار فحاشی ها و مرده باد و زنده بادها داغ است. حس می کنم وظیفه ی روشنفکر به جای دامن زدن به لمپنیسم (از هر نوعش) تحلیل و سوق دادن جامعه به سمت منطق باشد.

اگر جزء هر دسته و گروه و منش سیاسی باشی و کمی هم دارای تعقل بوده و از جامعه ات بیگانه نباشی می فهمی اینکه می گویند احـ-مدی نژاد 5 میلیون رأی آورده! و بعد تقلب شده است هم افتادن از آن سوی پشت بام است! هر کسی که در این کشور نفس می کشید و کمی از بالاتر و در مقیاس کشوری اوضاع را می دید می توانست پیش بینی کند که احـ-مدی نژاد حتی تعداد رأی هایش کمی از موسوی هم بیشتر بوده و انتخابات به دور دوم خواهد کشید. و آنجا احتمالا با همسو شدن رأی سه کاندیدای دیگر احتمال رأی آوردن موسوی بیشتر است. امّا ما با این حدسیات و پیش بینی ها و آمار کاری نداریم. حقیقت را تنها خدا می داند و بس! قصد من در این مجال تحلیل میزان رأی بالای احـ-مدی نژاد (به صورت نسبی) و بررسی علل آن می باشد.

در نگاهی به سه کاندیدای مخالف آقای احـ-مدی نژاد می بینیم که سه نوع اندیشه غالب است: 1- اندیشه ی مذهبی- ولایت مدار رضایی که البته کاملا محافظه کارانه بوده و با بحث های مدیریتی کلان و برنامه های جدید اقتصادی همراه است 2- اندیشه ی اصلاح طلب کروبی (که البته مشخصا به تیم قوی پشت کروبی برمی گردد) که با وجود ادامه ی بحث 80 هزار تومان، بیشتر بر روی مسائل فرهنگی و آزادی های سیاسی تأکید داشت 3- اندیشه های اقتصادگرا و ملی موسوی که با نوعی روشنفکری مذهبی همراه بود و اتفاقا بسیار به حرف ها و حداقل شعارهای احـ-مدی نژاد نزدیک بود. چیزی که در شباهت فیلم تبلیغاتی اوّل این دو کاندیدا مشخص بود. که البته این همراه سابقه ی خوب و شخصیت پاک موسوی (که البته این به معنای عدم پاکی دیگر رقبا نیست، بحث شهرت به صفت مطرح است) نکته ی مثبت او در مقابل دیگر رقبای احـ-مدی نژاد بود.

پس چرا عدّه ای از مردم به احـ-مدی نژاد رأی دادند؟ او چه داشت که دیگران نداشتند؟ جواب اکثر تحلیل گران مشخص است: هیچ چیز! یکی از تحلیل های ارائه شده استفاده از حربه ای ست که چهارسال پیش جواب مثبت خود را پس داده بود. یعنی قرار دادن خود، در مقابل آقای رفسنجانی! امّا آیا تمام قضیه همین است؟ من با توجه به بررسی های آماری بسیار و همچنین تحقیقاتی که بعد انتخابات کرده ام تحلیلی دیگر ارائه می دهم که در همینجا به نظری بودن و تا اندازه ای غیرعلمی بودن آن اذعان می کنم:

من می خواهم در ابتدا اصطلاحی را مطرح کنم به نام: «انتقام طبقاتی!»

البته از این اصطلاح معنای مدّ نظر خود را منظور نظر دارم. نه حالا «طبقه» دقیقا با تعریف های مارکسیستی یا مشابه! مطمئنا «داروین» وقتی بحث «انتخاب طبیعی» و «تکامل» را مطرح می کرد به یک مشکل برخورد: حلقه ی مفقوده ی قبل از انسان! در واقع یکی از جذاب ترین بخش های بحث انتخاب طبیعی لحظه و موجودی واسطه است که بین دو گونه یا جنس قرار می گیرد. بین گونه ی متکامل تر و پست تر! مثلا در مورد انسان، به وجود انسان های «نئوناندرتال» اعتقاد دارند که طبق نظریات، حلقه ی مفقوده ی داروینی می باشند و مرز بین شامپانزه ها و انسان.

حالا انسان در ادامه ی انتخاب طبیعی و با پیشرفت شدید تغییر بسترهای اجتماعی که انتخاب طبیعی را دگرگون می کند در ادامه ی آن مسیر قرار دارد. در واقع تمام دانشمندان متفق القول هستند که روزی گونه ای برتر از گونه ی انسان دچار افتراق خواهد شد. چیزی که امروزه ممکن است ناراحت کننده، رؤیایی و حتی توهین آمیز به نظر برسد. و مطمئنا موجوداتی با ویژگی هایی برتر، حلقه ی مفقوده ی این افتراق خواهند بود.

خداوند در قرآن در آیه ی 9 سوره ی «زمر» می فرماید: آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند؟! و در علم هم که قضیه ی ضریب هوشی و... مسأله ای ثابت شده است. حالا جامعه شناسی مثل «بوردیو» می آید بسترهای اجتماعی را هم در کنار ژنتیک مطرح می کند مثل: سرمایه ی اقتصادی، سرمایه ی فرهنگی و... و در واقع آدم ها با کلی خطا و مرزهای شکسته شده قابل تقسیم به سه دسته ی عمده می شوند:

1- طبقه ی فرودست ذاتی: کسانی که از هوش و توانایی های پایین تری برخوردار هستند و حتی در صورت ایجاد شرایط مناسب فرهنگی و اجتماعی، توانایی تعویض طبقه ی خود را ندارند.

2- طبقه ی فرودست تحمیلی: افرادی هستند دارای خلاقیت و ضریب هوشی و در کل توانایی های بالاتر که به علت بستر نامناسب اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... در طبقه ی اصلی خود قرار نگرفته و در شرایطی دوگانه به سر می برند.

3- طبقه ی فرادست: افرادی که حداقل به واسطه ی داشتن یکی از سرمایه های اقتصادی، فرهنگی و... و مهم تر از آن توانایی های بالذات توانسته اند خود را از طبقه ی فرودست ممتاز کنند. (البته در اینکه طبقه ی فرادست کاذب هم داریم که فقط بستر اقتصادی آنها را به این طبقه متصل کرده و معمولا در صورت نداشتن ویژگی های ذاتی این طبقه بعد مدتی دچار نزول و پیوستن به طبقه ی فرودست می شوند شکی نیست)

طبقه ی فرادست، خواسته یا ناخواسته می خواهد آغازگر همان حلقه ی واسطی باشد که گونه ی جدیدی را در آینده رقم خواهد زد. تلاش دسته ی دوم برای کشاندن خود به دسته ی سوم عموما از این رو و از از ترس ناخودآگاه جمعی شان از جداماندن از گونه ی برتر است.

حالا فکر می کنید کدام طبقه به احـ-مدی نژاد رأی دادند؟ می خواهم بگویم: برعکس پاسخ بسیاری از دوستان، از هر سه دسته! تفاوت تنها در کمّیت و انگیزه ها می باشد.

طبقه ی فرودست که خود را در این نبرد نابرابر از پیش باخته می داند. حتی به احـ-مدی نژاد به چشم منجی نیز نگاه نمی کند. بلکه عمل او رأی ندادن به کسانی است که حس می کند طبقه ی فرادست طرفداران او هستند. می توان عمل را با خط انداختن ماشین های مدل بالا در مناطق محروم مقایسه کرد. نوعی «انتقام کور» وقتی خود را بازنده ی تقدیر و بی راه حل می بینی.

امّا طبقه ی دوم خواستار تغییر است. امّا چون شرایط جامعه را هیچ وقت برابر نمی داند. به نوعی نفرت ناخودآگاه جمعی از طبقه ای دچار می شود که او را مانند فرزندی ناخواسته به پرورشگاه سپرده است. این طبقه، پیشرفت جامعه را همراستای ارتقای طبقاتی خود ندانسته و برعکس، آن را عامل تمایز بیشتر طبقه ی فرادست و تعلق دائمی خود به طبقه ی فرودست می بیند. پس ترجیح می دهد شرایط فرهنگی و اقتصادی به گونه ای پیش می رود که تمام طبقه ی سوم به وضعیت او دچار شوند.

در طبقه ی سوم یا فرادست احـ-مدی نژاد طرفداران زیادی ندارد. مثلا شما در قشر دانشجو که دارای سرمایه ی فرهنگی بالایی هستند (مخصوصا در دانشگاه های برتر کشور) این عدم همسویی را به طور کامل مشاهده می کنید. یا وقتی در شمال شهر تهران احـ-مدی نژاد کمتر از 10% آراء را می آورد سرمایه های اقتصادی در این انتخاب بی تأثیر نیستند. امّا پس چه می شود که مثلا در مقابل ده ها هزار نفر هنرمند مخالف آقای احـ-مدی نژاد نویسنده ای مثل «فرهاد جعفری» از او حمایت می کند؟ یا چند تن از شاعران جوان که مطمئنا آثار و رفتار آنها ویژگی های طبقه ی فرودست را بروز نمی داده است! این موضوع به نکته ی تلخی برمی گردد به نام: «استفاده ی ابزاری طبقه ی فرادست از فرودست»

در واقع اگر گونه ی برتر دچار افتراق شود هنرمند یا سیاستمدار ما می داند که در رقابتی سخت می افتد. و شاید نتواند در گونه ی جدید خود را مطرح کند و به موجودی کاملا عادی تبدیل می شود. پس دانسته و آگاهانه خود را به دسته ی اول و دوم متصل کرده و در هیأت قهرمان شنل پوش آنها عرضه اندام می کند. در واقع این عدّه کسانی هستند که پیشرفت و وضعیت برتر خود را بر پیشرفت جامعه ترجیح می دهند. فارغ از آنکه بین این دو رابطه ای دیالکتیک بوده که در بلندمدّت خود را نشان خواهد داد.

 

«زن ها واقعا یک چیزی هستند! دخترهای تلفنی، کمونیست ها، طبقه ی متوسط... همه شان چیزی دارند که ما نداریم! شاید اگر همجنس باز بودیم وضعمان بهتر بود. درگیر چیزی می شدیم که می شناختیمش. نه با این جانورهای عجیب و غریب!!» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)

 

یک عاشقانه ی ناآرام!:

چند وقت پیش قرار بود جایی بروم و وجود چند تن از دوستانم هم لازم بود. (خیالتان راحت! کتک کاری نبود!) هرچه فکر کردم جز دو تا از بچه های زمان دانشگاهم و یک نفر که با او نسبت فامیلی دارم (و دیدم هر سه در مسافت هایی بسیار دوووور هستند) هیچ دوستی جز در ادبیات ندارم. و در ادبیات هم هیچ دوستی جز بچه هایی که به نوعی به کارگاه مربوط می شوند ندارم. این، لذت و غم عجیبی داشت...

برای من کارگاه و بچه هایی که در این 12 سال اخیر چیزکی به آنها آموخته ام! فقط «ادبیات» نیستند. چون ادبیات به بخشی از زندگی لعنتی من تبدیل شده و حس می کنم گریزی از آن ندارم. برای من کارگاه تنها جایی است که با آدم هایی که دوستشان دارم روابطی انسانی برقرار می کنم و از لاک تنهایی خود بیرون می آیم. جایی که بی هیچ معامله ای می شود انسان ها را عاشقانه دوست داشت... و به این دلخوش کرد که آنها هم گاهی تو را عاشقانه دوست دارند.

اوّل می خواستم در این پست، لیستی از تمام بچه هایی که خصوصی و عمومی در این سال ها به کارگاه آمده اند و این راه را با هم طی کرده ایم بنویسم و بگویم: هنوز به یادتان هستم و دوستتان دارم! می خواستم بگویم: آدم های کارگاه عوض می شوند امّا وجود مقدّسی به نام کارگاه و بالاتر از آن ادبیات هست که به پیش می رود و در عمق روحمان ادامه پیدا می کند. وجودی که به هر جای دنیا که برویم و هر کار کنیم از آن گریزی نیست...

امّا بعد، پشیمان شدم. فکر کردم نکند خیلی ها که اکنون شاعران و نویسندگان مطرحی شده اند دوست نداشته باشند که ذکر شود روزی در کارگاه با هم می آموخته ایم. فکر کردم نکند اسمی را با این حافظه ی بیمارم از قلم بیندازم و دلی در گوشه ای از دنیا بر اثر سهو من شکسته شود. فکر کردم نوشتن بیش از هزار!! اسم پشت سر هم، حوصله ی هر کسی را جز من سر می برد. فکر کردم...

تصمیم گرفتم به گذاشتن چند عکس از بچه های کارگاه، در سال های اخیر قناعت کنم. عکس هایی که به همّت اختراع موبایل، من و تو را در کنار هم ماندگار کرده است. حتی اگر تو امروز دوستم نداشته باشی. حتی اگر همه ی دنیا دوستم نداشته باشند. من عاشقانه دوستتان دارم... گوشه ی همین اتاق، گوشه ی همین تنهایی، وسط همین کتاب ها، روی همین بالش خیس:

لینک عکس ها:

1- عکسی از مراسم بزرگداشتم در مشهد (همه ی افراد حاضر در عکس، بچه های کارگاه نیستند)

2- اردوی بچه های کارگاه مشهد در تهران

3- روز اختتامیه ی کارگاه مشهد

4- عکسی دیگری از روز اختتامیه ی کارگاه مشهد

5- عکسی بعد از جشنواره ی غزل پست مدرن (همه ی افراد حاضر در عکس، بچه های کارگاه نیستند)

6- سفر به «علی آباد کتول» در منزل شاعر گرامی جناب دیلم کتولی

7- سفر به گرگان و عکسی در ساندویچی

8- بچه ها در سفر به اصفهان

9- عکس دیگری از بچه ها در اصفهان

10- خداحافظی از اصفهان

11- لطف بچه ها در تولد امسالم (در کافه کتاب فانوس)

12- عکس دیگری از همان تولد (فقط جای فردین و سیامک در پشت دوربین جابجا شده!!)

13- عکسی از بهترین کیک تولد زندگی ام (امسال یکی از بدترین سال های زندگی ام بود امّا این تولد را هیچ وقت فراموش نمی کنم. هیچ وقت... این قلب های روی کیک را... این «آقای ادبیات» را... این شمع «سی و سه» غمگین را... این «بچه های کارگاه» را... این لبخندها و عشق واقعی را... بغضم می گیرد موقع نوشتن...

 

«پس هر کسی سنگی می انداخت. شبلی گلی در انداخت! حلاج آهی کرد. گفتند: آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی! از این گل آه کنی؟! گفت آنها نمی دانند معذورند. از او سختم می آید که داند نمی باید انداخت.» (تذکره الاولیاء- عطار نیشابوری)

 

که شعر هرچه داشتم از من گرفته است:

آخرین شعرم، آخرین تکه ی تنم، آخرین گریه هایم این است. تقدیم به همه ی آنهایی که روزگاری دوستم داشتند، دارند، خواهند داشت... با عشق و نکبت:

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند

با جرثقیل، از دل من سنگ می برند

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است

در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها

پرواز می کنند مرا قورباغه ها

از یاد می برند مرا دیگری کنند

از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند

درباره ی زنی که منم داوری کنند

با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان

در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود

با ابرهای غمزده خاکستری کنند

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن

بگذار تا خران چمن! نوکری کنند

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!

در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!

بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!

تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!

از تخت های یک نفره تا فشار قبر

خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها

در جنگ بین باطل و باطل که باختم

دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم

امروز می برند مرا جرثقیل ها

چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم

اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها

در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای

آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!

ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند

دارند بیت هام به من فحش می دهند

پرونده ای رها شده در بایگانی ام

از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است

بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!

از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!

قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود

تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر

شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

داری من و جنون مرا حیف می کنی

داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!

آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق

جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!

نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم

از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

از کاج هام موقع چاقو زدن توام

بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!

افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلـّه ها

محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها

از دادن ِ تمامی ِ ... در جشنواره ها

شب های حرف و سکـ-س ِ به سیگار متـّصل

و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل

دارم سؤال می شوی از بی جواب ها

بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها

تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم

تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست

در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!

تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو

بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها

از آسمان محو شده پشت دودها

از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها

تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!

تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها

آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها

یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد

افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها

جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند

و بار می برند کماکان الاغ ها!

در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات

از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها

پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!

عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!

بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها

از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!

از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها

از بوی دست های تو در جیب دزدها

تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها

از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها

از چند تا معادله و چند تا فلش

از یک پری که آمده از راه دودکش

از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!

از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!

از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز

از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز

از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست

از اینهمه بپرس:

چرا حال من بد است؟!!

از این شب برهنه چراغ مرا بگیر

از قرص های خسته سراغ مرا بگیر

دستی به روزهای خرابم نمی بری

از چشم های توست که خوابم نمی بری

دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند

سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش

با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش

پوشانده شب تمامی این شهر زشت را

خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!

شب می رسد... و تنها از، اینهمه سیاه

آوازهای رفتگری می رسد به گوش...

 

پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ - سید مهدی موسوی        
 

       

شناسه های غزل پست مدرن



1 تبارشناسی غزل پست مدرن

2 تبارشناسی غزل پست مدرن

جستاری در غزل امروز

پيش درامدي بر مقوله اخلاق و روشنفكري

سایت ادبی همین فردا بود
عاشقانه های یک قاتل
ماهنامه آدم برفی ها
مژگان بانو
الهام میزبان
پوريا سوري
محمد كاظم كاظمي
عليرضا قزوه
بهزاد خواجات
امير مرزبان
زينب چوقادي
مصطفي کارگر
سعید یوبال
کلاغ زرد روی سیم
واران
شب با روز
محمد رضا شالبافان
عليرضا بديع
نادر بختیاری
نفیس کریمی
فردین توسلیان
آرش معدنی پور
آرش شفاعي
سودابه مهيجي
محسن رضوي
ميثاق غيرتيان
امید نقوی
زهرا معتمدي
علیرضا آذر
سید حمید سهرابی
ترانه جوانبخت
الهام حیدری
اسما شریف نژاد
وحید نجفی
مهدی هوازاده
محمدعلی مسیحا
آيدا منصوري
بی بی سمانه رضایی
لیدا تبیانی
صدیقه حسینی
وحید جلی
حامد حسین خانی
شهر آفتاب
فاطمه اختصاری
ساناز صفایی
معصومه لمسو
شهرام ميرزايي
پیرسوک
آرش عليزاده
محسن رزوان
آناهیتا اوستایی
سمیرمی دیگر
رویا ابراهیمی
رضا محمدی
عباس ساغری
ميرحسين مهدوي
عرفان رعايي
سامره اسدزاده
غزل کویری
soodaroo
آرش واقع طلب
پريا تفنگ ساز
شهاب مرادي
حجت الله رفعت جو
غلامرضا رزمي
پشت ديوارها
مهدي آذري
يك آسمان غروب
درد مشترك
مهر ايلام
مرتضي حيدري آل كثير
ققنوس
بوتيمار
مهدي حسن زاده
ايمان كرخي
دختر نارنج و ترنج
كانون ادبي نيما
ياسر نادري
مهدي بخشي
فاضل گنجي
عزيز ميبدي
محمدرضا رستم پور
مرتضي كردي
حامد روزي طلب
مرتضي عزيزيان
محمدشفيع شفيعي
زينت نور
محمدحسين ابراهيمي
رضا وهاب
علي شفاعت پناهي
مصطفي علي ميرزايي
شيوا فرازمند
چاي تلخ
محمد حسيني مقدم
مرتضي ازمل
ايمان عباس پي
ديالوگ
رضا حسيني كوشالشاهي
سيد علي ميرنژاد
تاراز
كوروش كشميري
پيام جهانگيري
مهدي رحيمي
شعبان بالاخيلي
مهرداد امين هراتي
محمد حسين نعمتي
احسان عزتي
مصطفي صبوري
ارديجهنم
ابوطالب مظفري
مهدي بهرنگ راد
خاطر تنها
جلال جعفری
بوطیقا
میثم یوسفی
عماد مهدوی راد
نويد شكيبا
زهره جعفرزاده
محمد خورشيدي
افسانه ناوران
وقايع ابن محمود
سایت عروض
رويابين ها
اميد حلالي
مصطفي تيرگر
هادين
خواب بزرگ
روباه سفيد
حسين مصطفي پور
ماه غريبستان
سلسبيل
حسين شيريان
حميد عرب عامري
سردار شمس آوري
فاطمه مرادي
از چشم گرگ
بابك زرگراني
حمزه حسين زاده
خودکار کمرنگ
ستاره خاموش
گلناز ميرحسيني
حميد تقي آبادي
احسان مهديان
تيراژ
آوات رحیمی
فهیمه محمودی
مزدک ماشاتوکی
تورج بخشایشی
طاهره کوپالی
fuck this life
زهرا محدثي
عمران میری
سارا و خواهر سارا
پريا شجاعيان
حس اول
غزل محض
عباس اعرابي
رويا صدر
بي نشان تر از سكوت
مهدی دسترنج
محمدحسین پورمعصومی
گل يخ
محمد نوروزي
مصطفي زمانی
راشد فلاحي
امين شفاعت پناهي
محمدرضا رفیعی
ناصر آسیابانی
سرپیکو
حرومزاده
سحر گرایی نژاد
ونوس رستمی
مریم مولایی
آبی بی کران
کوتاه نوشته های معاصر
حسین حاتمی نسب
محله ی ما
فدروس ساروی
اسماعیل مهرانفر
مهران مهرانفر
مهدی جلیلی
احسان رستمی
عبدالعلی برهان
بمب های زیرزبانی
حواصیل
محسن عاصی
شعر زن شمال
انتظار
ساهره سکوتی
دل تنگ بانو
محمد آسیابانی
اشعار عاشقانه من
نوشتار
موسی شیرزایی
امپراتور
جواد اکبری
محمدرضا اصغری
علی وارث
عباس عابدینی زارع
آذین بهرامی
هستی مهرنیا
علی یوسفی
ساجده کشمیری
ابوسعید مرضایی
سارا سقایی
حميده بانو
الناز ابراهیم پور
پلنگ زخمی
غزل پيشرو
علی زارعی رضایی
قلمدانهای مرصع
ایوب میرزایی
مجید ادیبی
مهدی معارف
زهرا ساری
مرضیه قائدی
هوای آزاد
نوشته های بیادماندنی
مرضیه فرمانی
مختار رنجیده
جواد رحیمی
آتوسا حصارکی
علی بهمنی
مهدی رهدار
محمد شعبانی
حامد داراب
حمیدرضا واشقانی فراهانی
ذهن روسپی
پیام سیستانی
پری کوچک دریایی
علی اکبر رشیدی
پل پلاسی
غلام هاشمی
روح ا... نوروزی
مصطفي توفيقي
اکبر کريمي
منصور مومنی
فریدون ضرغامی
پلک بزن
زهرا آسیابانی
یادگار دوست
شک
ارتش دریدا
از آلامتو
وحید خلیلی
داوود ملک زاده
هادی میلانلو
غزل واره
حسین صهبافر
مسعود اکبری راد
سید مسعود حسینی
فراز لاری
زهرا قرایی
دلنوشته های من
اکسیر عریانی
حسن منشی پور
روحی
عباس حسین پور
رضا بخشی
محمدرضا كاظمي
آنتي شيپيسم
باران سپید
فاطمه گودرزی
آريا يعقوب زاده
مسیحای بیگانه
حسن شیرعلی
اصغر معصومي
علیرضا کرمی
مهدی موسوی میرکلایی
پریسا گلی نیا
سمیه مردانی
مظاهر کثیری نژاد
مریم موسوی
سید محمد آتشی
علی شهیب زادگان
زهرا دهقان دهنوی
حسن رفعت پور
راش
محمد اینانلو
دایره...دایره
شعر دشتی
محمدمهدی یارجانلی
اسفندیار دشمن زیاری
طاهره جعفرزاده
ریحانه آذری
محمد جنت امانی
حمیده محمدرضاپور
مجتبی پورطالبیان
فریبا مهرآذین
موهای فرفری
هیچکس
فرهاد کریمی
سلاطین مرگ
مسعود رضایی
متولد ماه مهر
بهزاد بهادری
غم غریبی
محمدحسین ابراهیمی
محمد مقدم
دیوارنوشته یک زندانی
زهرا زارعی
انجمن مجازی
سمفونی تاریک
حبیب محمدزاده
کمی شبیه فردا
رضا شیبانی
بیرون زمان
پیمان یوسف خواه
طاهره کوپالی
محمد سلطانی
چشمک و تبسم
احسان رستمی
شب شعر
مينا آقاخاني
فاطمه قائدي
مرتضي آخرتي
امير فراز
نريمان عبدي
شميم معراج
هادي صداقت
صداي سكوت
نردبان
گروس عبدالملكيان
لحظه هاي با تو بودن
اميرمهدي حكيمي
شكريه عرفاني
حامد رمضاني
مهدي مرادي
فلورا تاجيكي
پاييز
فروزان مظفري
ريحان ريحاني
سيمين كشاورز
حسن صنوبري
الناز معتمدي
ديوار نوشته
بهرام كمالي
عليرضا حيدري
زهراسادات آقاميري
معصومه احمدي
رامين صياد حقيقي
پديده شجاعي
ژاله سيفي
سياه‌مشق يك پست‌مدرنيست
دانيال گرزين
منيم صفام
تيرآهن 18
مريم خالقي
بديهي
محسن سلطاني
نسترن مكارمي
مائده
اندوه بي تو بودن
خلوت روشن
و.ش
متولد ماه مهر
اهريمن عاشق
عارف رمضاني
نيما سيفي مقدم
شعر كوهستان
عزت خليفه زاده
سارا حقيقي
سمانه سرچمي
سولماز برزگر
شبهاي خط خطي
جمع پراكنده
علي حاجيان زاده
اشرف گيلاني
ناهيد سلطاني
جميله سادات كراماتي
مسعود عباسي
مسعود عطایی
ترنم شعر
الهه ملک محمدی
اشک های آسمان
مهدی مصطفایی
اتاق تاریک
تو خالی
مهسا رضایی
بهار آرزو
باز باران
وضعیت پست مدرن
فرشته شجاعی
روح الله نعمت اللهی
مصطفی فخرایی
سعید حسن زاده
عباس شریعتی
مهدی صادقی
جهنم و جیب های پاره
سیده زهرا بصارتی
پیمان بهتاش
مهدی عسکری
محمدعلی رستمی
از بی هوایی ها
صدای سکوت
هیچی
علی ایران نژاد
ایستگاه شعر
سهیلا صالحی
عبدالحسین فخرایی
محمد توکلی
مسعود هوشمندی
میتراسادات دهقانی
ساچلی
سمانه پرهیزکاری
سید اشکان خطیبی
فروغ عمر
آقا گلچین
هومن سپیدار
رضا پارسی پور
محمد قائدی
مرضیه ترکمانی
کسری صدیق
سه دینامیت
زیستن
نجمه حسینی
محمدرضا رفیعی
یدالله صحنه
خانم کا
پیمان مومنی
پروین طلوعی
بهار حق شناس
بهنام صداقت
صداست که می ماند
منصور گروسی
اعظم سادات موسوی
والیوم و خانواده محترم
طامات
مریم فتح اللهی
غزلهای چپ اندر چپ
مصطفی محدثی خراسانی
مهدی دوست محمدی
کندوی عسل
رژانو صفریان
پیام ابراهیم پور
غزل حیرانی
مینا ارشدی
سالم پوراحمد
رویا خیابانی
ساناز بهشتی
شهرام معقول
آرزو رحمانی
زهرا معماریانی
حسین رضوی فرد
مریم هاشم پور
حمیدرضا موسوی
لیلا حیدری
ماهور
محمدرضا بابایی
وحید خدابخش
امیرحسین تیکنی
الناز اسفندفرد
نیلوفر ستاری
سیامک ساسانیان
حورا برهما
عشق یخزده
مجتبی اکرمی
افشین خدامرد
مستر خالیبند
نسترن وثوقی
مهدی کفاش
شهرام قلی زاده
احسان قدیمی
به وسعت دریا
احسان برات پور
محمودرضا آرمین
ر. عبدیایی
غزلیات گلرخ
مریم فتح الهی
نقطه ته خط
حسین میدری
ابوذر قاسمیان
رضا توکلی ادیب
مژگان رها
شبروان خیال
یوسف شیردژم
خالو راشد
فاطمه هویدا
زنبوردار
مرتضی صفرپور
سیدمهدی نژادهاشمی
ادبیات داستانی
سیده زینب اطهری
سعید تیموری
رزیتا کریمی
مائده معین الدینی
علی اکبر لطفی
توییتی
عشرت جبارزاده
آیت نامداری
آیدا دانشمندی
حسنلو رادمهر
فرشید باغشمال
ابراهیم واشقانی فراهانی
بعضیا
مصائب دوشیزه
کامبیز حسین پور
محمدرضا حیدری تفرشی
عاطفه جاهدی
گلایل سیاه


 
 
<